سال "شکوفایی"، با "شکوفه زدن" آقایان هیات نظارت بر مطبوعات آغاز شد. کاری کردند کارستان! وظیفه نظارتی
را بکنار گذاشته و شمشیر از نیام برکشیدند و در مقام مدعی العموم، هیئت منصفه و قاضی، و حتی مامور اجرای حکم، دستور لغو مجوز فعالیت مجله تخصصی سینمایی "دنیای تصویر" را صادر کردند. نشریه ای با هفده سال سابقه و نامی نیک در این دیار، در روزهایی که کمترین دغدغه عامه مردم باز ماندن یا بسته شدن یک نشریه است. روزهای آخر سال، روزهای خرید شب عید، روزهای جنگ و جدال خانواده ها بر سر مسافرت روزهای تعطیل، چشم و هم چشمی رفتن به کیش یا سواحل قناری، رفتن به شمال یا جنوب با یک چادر ارزان قیمت سفری، رونق بازار اجناس بنجل، روزهای فرار از تفکر، روزهای بی خیالی و فراغت از زمین و زمان، روزهای شکم چرانی و آماده شدن برای یک سال رژیم غذایی سخت، ایامی که با خیال راحت جلوی تلویزیون بنشینی و تمام آن فیلمهایی را تماشا کنی که بخاطرشان، "دنیای تصویر" را می بندند! به این خیال واهی که شاید بعد از این ایام، دیگر کسی یادی از این مجله نکند و بتوان بدون سروصدا، فاتحه ای در سکوت بر آن بخوانند. اما چرا؟ چطور یک مجله سینمایی را بخاطر چاپ عکس یک بازیگر یا کارگردان تعطیل می کنند؟ واقعاً چکار باید می کردند؟ عکس بادمجان و کدو چاپ می کردند؟ یا گورخر و الاغ؟ چطور می توان یک مجله را به "عامه پسند" بودن متهم کرد و رئیس جمهوری را بخاطر "محبوب عامه" بودن ستایش کرد؟ این دو "عامه" چه تفاوتی با هم دارند؟ خلاف شرع مرتکب شده بودند؟ به سیاست تاخته بودند؟ آیا چنین حکم شتاب زده و بی سابقه ای، از سوی کسانی که چنین اختیاری نداشته و ندارند، مفهومی بجز اختلاف سلیقه شخصی و یا به زبان همان "عامه"، حال گیری از مدیر مسئول مجله "دنیای تصویر" داشته است؟ چرا با کلی گویی درباره عکس بازیگر و یا شرح جزئیات زندگی مبتذل (!) او فرافکنی می کنید؟ اگر واقعاً اینطور است، چرا آن کاغذ پاره های بی ارزشی را که روزی پنجاه بار هدیه تهرانی را شوهر دادند و طلاقش را گرفتند نمی بندید؟ چرا صدای اعتراض این همه دست اندرکار سینما را فغانشان از دروغها و چرندیات روزنامه های زرد به آسمان برخواسته بود برایتان اهمیتی نداشت؟ اما در عوض، اگر چیزی را درک نکردید یا قدرت تحلیلش را نداشتید بر خود وظیفه می دانید که آن را بکوبید و زیر پا له کنید. با "دنیای تصویر" درافتادید، اما مگر می شود قدرت سینما را انکار کرد؟ آیا یک بازیگر بزرگ و شناخته شده، که در تبلیغات تلویزیونی با صد بار تاکید حضور او را در فیلم آخر شب جار می زنند، فقط یک عکس و یا یک موجود متحرک در قاب تصویر است؟ زندگی ندارد؟ نمی تواند الگویی مناسب برای پرهیز از مخاطرات اجتناب ناپذیر این حرفه باشد؟ اگر ندانیم و نپرسیم، چقدر بر اجر ما در دنیا و آخرت افزوده می شود؟ از بستر همین "ندانستن" است که دختری معصوم در این سینما به خاک سیاه می نشیند، از اوج به ذلت می افتد چون راه پرهیز از آن را نمی دانسته و نتوانسته از تجربیات دیگران، چه خارجی و چه وطنی، بهره ای ببرد. شاید اگر جزئیات بیشتری از زندگی حرفه ای های سینما را می دانست، خصوصی ترین لحظات زندگی خود را با هفتاد میلیون نفر دیگر شریک نمی شد. سال هاست که به مناسبت های مختلف تاکید می شود که راه مقابله با هجوم فرهنگی، راه قهر و جبر و حذف نیست. چه کسی می تواند انکار کند که میزان بینندگان شبکه های تلویزیونی ماهواره ای در ساعتی که مثلاً سریالی از مهران مدیری پخش می شود، به حداقل می رسد. آیا چنین رویکردی، شایسته حمایت دولتمردان ما نیست؟ البته که هست و شگفتا که چنین نیز شد. اما، شادکامی حاصل از برخورد منطقی نیروی انتظامی و پزشکان و حتی خود هنرمندان، که سخت ترین و بی سابقه ترین هجو تاریخی خود را در ایام عید در سریال "مرد هزار چهره" شاهد بودند، با شنیدن خبر لغو امتیاز مجله "دنیای تصویر"، برباد رفت. اما، این تیری بود که بر سنگ خواهد نشست. نام "دنیای تصویر" را چه کردند؟ آیا از یادها رفت؟ بعد از 183 شماره، این نام به یک "برند" در این مملکت تبدیل شده. چطور می توان به پدری که هفده سال فرزندی را بزرگ کرده و به پایش خون جگر خورده، گفت که این فرزند را فراموش کن و کودکی دیگر را با نامی جدید به فرزندی بپذیر! آیا فعالیت یک نهاد فرهنگی که مدیر آن هفده سال است سنگ سینمای نه چندان ارزشمند ایران را به سینه می زند و لحظه ای دست از حمایت مادی و معنوی آن برنداشته، خاری بود که وجود آن را در چشم خود تحمل نکردید؟ اگر چنین نیست، تا دیر نشده، این گره را به دست باز کنید تا مجبور نشوید به فرمان مقامی خردمند، به دندان بگشایید.